تبليغاتX
قاصدکهای ظهور

 زیبا نگارم!
می‌دانم زندگی بی تو مزه ندارد، رنگ ندارد، بی حس و حال است، به ناکجا آباد می‌رسد. هر چه می‌کنم به تو نزدیک‌تر شوم، این اراده‌ی ضعیف نمی‌گذارد. اصلاً نمی‌دانم چرا به این راه کشیده شدم، مگر چه داشتم؟ هر قدر می‌اندیشم عقلم به جایی قد نمی‌دهد الّا یک چیز؛ دعای پدر و مادر. آخر ما معتقدیم دعای پدر و مادر حرف ندارد، رد خور ندارد.
آقاجان توانی به من بده، دوست دارم زندگیم وقف شما باشد، دلم بی شما مردنی ست، به خدا می‌میرد. کسی که دل نداشته باشد آدم نیست، اصلاً یک مرده‌ی متحرّک است. هر وقت با شما هستم، آن روزم عید است. چه می‌شد که همه‌ی روزها عیدم می‌بود، دیگر هیچ غمی در عالم نداشتم.
این را باید بگویم که من مدیون آقایی هستم که شما هم می‌شناسیدش، خوب هم می‌شناسیدش، نامش با غربت و مظلومیت پیوند خورده، امام حسین علیه‌السّلام، ایشان بودند که مرا با شما آشنا کردند.
خاک عالم بر سرم! نتوانستم خوبی‌های شما را بسیار بسیار کم هم که شده جبران کنم. نکند از من خسته شده باشيد. به جان همین حسین دستم را رها نکنید!


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط  M.M.T  | 

              امام زمان (عج):

ما در رسیدگی به امور شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نمی بریم که اگر چنین بود؛ سختی های شدیدی بر شما وارد می شد و دشمنان،شما را ریشه کن می ساختند

احتجاج،ج2،ص323


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط  M.M.T  | 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط  M.M.T  | 
گفت و شنود با يار

گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن

گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن

گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن

گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن

گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن

گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن

گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن


+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط  M.M.T  |